چندسال پیش ،عصریک روزپاییزی ازدانشگاه به خانه برمیگشتم که سوار یک اتوبوس پراز مسافرشدم.هوای داخل اتوبوس به طرز عجیبی گرم بود.عجیب تراینکه مسافرین اعتراضی به گرمای هوا نداشتند. تردیدداشتم که ازراننده درخواست کنم تابخاری راخاموش کند،چون ممکن بودعده ای ازمسافرین به من اعتراض کنند…
هرچه میگذشت گرمای هوا بیشترو آزاردهنده تر میشد…
بالاخره دل رابه دریا زدم واز راننده خواستم بخاری را خاموش کند.
بعدازخاموش شدن بخاری،یکی از پنجره ها راکمی باز کردم تاهوای تازه وارد اتوبوس شود.
یکی ازمسافرین نفس عمیقی کشید وگفت:
ادامه »